| به یاد شاملو |
|
| متنوع - متفرقه |
|
اکنون که تن فارغ است و رها از سرشاری حیات خاطره ی آن بی کرانه ای که به آتش کشید مرا جان شعله وری که در دل گدازان خود مرا به شنا واداشت بی پروا و بی اعتنا به متعارفات محض.)) **** بر سرمای درون همه لرزش دست و دلم از ان بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه گریزگاهی گردد. ای عشق ای عشق چهره ی آبیت پیدا نیست و خنکای مرهمی، بر شعله ی زخمی نه شور شعله بر سرمای درون ای عشق ای عشق چهره ی سرخت پیدا نیست غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن و دنج رهائی، بر گریز حضور. سیاهی بر آرامش آبی و سبزه ی برگچه، بر ارغوان ای عشق ای عشق رنگ آشنایت پیدا نیست
من تمامی مرده گان بودم: مرده ی پرنده گانی که می خوانند و خاموشند مرده ی زیباترینِ جانوران بر خاک و در آب مرده ی آدمیان از بد و خوب. من آن جا بودم در گذشته بی سرود. با من رازی نبود نه تبسمی نه حسرتی. به مهر مرا بی گاه در خواب دیدی و با توبیدار شدم.
|
| مطالب مترادف تصادفی | |


