ارسطو و شناخت هنر و زیبایی چاپ
متنوع - متفرقه

ارسطو و شناخت هنر و زیبایی 

برگرفته از کتاب شناخت و تحسین هنر/ سیمین دانشور

 ارسطو غالب مطالب مربوط به علم الجمال را از افلاطون گرفته است، با این تفاوت که مطالب مزبور را با اصول علمی تشریح نموده و به اصول هنر جنبه ای علمی بخشیده است، و دیگر این که ان نفرتی که در اثار اوّلیۀ افلاطون نسبت به شعر و علم زیبایی دیده می شود، در اثار او یافت نمی شود، بلکه استاد با ارامش خاص، حدّ فاصل میان شعر بد و خوب را باز نموده است. امّا او هم همچون افلاطون، هنرهای زیبا را هنرهای تقلیدی نامیده و ارزش انها را تطهیر عواطف و احساسات و تربیت طبایع بشری دانسته است، در حالی که بعضی از عقاید افلاطون را هم ازادانه رد نموده است.

قبلاً افلاطون به افسانۀ ایجاد صنعت به وسیلۀ پرومته (Prometheus) اشاره کرده بود. (همین جا بیفزاییم که فلاسفۀ قدیم یونان، هنر را بیش تر صنعت می شمردند، نه هنر به معنای کنونی ان.) ارسطو عقیدۀ افلاطون را رد کرده، چنین می نویسد: ((سخت در اشتباهند ان هایی که ساختمان بشر را نادرست می شمارند و او را پست تر از حیوانات می انگارند. و به این دلیل توسّل می جویند که بشر پای برهنه و لخت و بدون سلاح است. امّا ان چه پست است، حیوان است (نه انسان). حیوان تنها به یک سلاح متکّی است، امّا انسان دست دارد، یعنی وسیله ای برای ساختن اسباب های دیگر که با ان ابزار به حمله و دفاع قادر است. انسان می تواند شمشیر بگیرد. می تواند کفش خود را بسازد، در حالی که حیوانات با کفش می خوابند. انسان فرزند اصیل طبیعت است و طبیعت عادل و عاقل، به فرزند محبوبش دست داده است تا بهترین هنرها و صنایع را به وجود اورد.)) بنابراین در نظر ارسطو، صنعت عبارتست از کاری که دست، به کمک ابزار، به تقلید طبیعت، انجام می دهد.

امّا طبیعت و هر چه در ان است، دارای هدف مشخّص و صاحب مقصد و محرّک معیّن است و همان هدف، دلیل وجود ان چه کاینات می نامیم هست. حرکت و نموّ حیوان و گیاه، به خاطر همین هدف است. هدف طبیعت ایجاد و تکوین، کَشتن وزنده کردن است، اما هدف صنعت، انجام حرکت یا حرکات، به وسیلۀ دست صنعتگر است. در طبیعت، هدف حرکت در خود طبیعت است، امّا در عالم صنعت (هنر؟) شکل صنعتی در ذهن صنعتگر بالقوّه موجود است. علل طبیعی مانند گرما و سرما، اهن را نرم و سخت می کنند، امّا حرکت دست صنعتگر بر طبق نقشه و هدفی که در ذهن اوست، شمشیر می سازد. صنعت، کار دست بشری، ساختن اشیاء به وسیلۀ بشر است که با طبیعت رقابت می کند و کارهای الهی را تقلید می نماید. طبیعت قوانین معیّنی دارد که بر طبق ان رفتار می کند. اوّلین محرّک طبیعت خداست و کار طبیعت، تغییر هیولا به صورتست، یعنی ان چه بالقوّه می باشد و استعدادِ شدن دارد، بالفعل کردن ان است. طبیعت تمام اشیاء را وامی دارد که از هیولا به صورت بیایند، یعنی از عالم خواب به بیداری بگرایند. پس، از دانه گیاه، و از نطفه حیوان به وجود می اید. صنعتگر هم همین کار را با مواد می کند، یعنی مثلاً از فلزی که استعداد کاسه شدن دارد، کاسه به وجود می اورد.

نظریّۀ ارسطو، نسبت به صنایع، به طور کلّی چنین است. یعنی کار صنعتگر را عبارت می داند از فعلیّت دادن به موادّی که استعداد و قابلیّتِ شدن دارند. در صنایع تقلیدی، مثل نقاشی و شعر هم، به عقیدۀ ارسطو، کار هنرمند عبارتست از: ((در مرحلۀ اوّل، جمع اوری قطعات و اجزاء مختلف، و در مرحلۀ دوّم، صورت و کلیّت دادن به ان اجزاء. در نقاشی، رنگ ها و خط ها، در موسیقی، نت های جداگانه، در شعر، لغات و کلمات، با معانی خاص و مستقلّ خود، در نمایشنامه، موضوعات تاریخی، حوادث حزن انگیز – واژگون بختی ها و خوشبختی های افراد– افکار و احساسات خاصّ بشر، موادّ اوّلیه ایست که هنرمند تألیف و تدوین خود را روی ان ها بنا می کند. این ها موادّ خام هنر است که عقل و منطق این مواد را با تناسبات معیّن و هم اهنگی خاص به هم می امیزد.)) تناسب رنگ ها و خطوط در نقاشی، هم اهنگی نت ها در موسیقی و تدوین و ترکیب کلمات در شعر، مرحلۀ دوّم هنر است. طبیعت میان اضداد هم اهنگی ایجاد می کند و صنعت هم از این اصل طبیعی تقلید می نماید. در نقاشی سفید و سیاه، زرد و قرمز، به هم امیخته می شوند و در موسیقی اهنگ های پست و بلند، زیر و بم، به هم می امیزند و از میان صداها و اهنگ های مختلف، اهنگ واحدی به گوش می رسانند. استعمال درست رنگ ها موجب می شود که ان چه منظور نظر است، بر صفحه نقش بپذیرد و زیبایی ها و لطافت های نمونۀ اصلی در ان منعکس شود. امّا اگر زیباترین رنگ ها، بدون تنظیم و ترتیب و ارتباط ان ها با یکدیگر، و ارتباط اجزاء با مجموعه، به کار برده شود، بیننده لذّ تی نخواهد برد و تصویری را که از خطوط سفید و سیاه و سایه و روشن ساده ترکیب یافته، ولی تناسب و نظم در ان رعایت شده است، ترجیح خواهد داد.

اهمیّت هنر در این است که هر چند تقلید از طبیعت است، امّا هنرمند چونی و چرایی و حقیقت و ویژگیهای شیئی، یعنی صورت ان را در ذهن خود دریافته و در اثر خود منعکس کرده است. و هر چه نتیجه و معلول، در صنعت، به علّت نزدیکتر باشد، نقشه کامل تر است. ان چه در صنعت منعکس می شود، باید لزوم کامل داشته باشد. شاعر باید چیزهایی را نشان دهد که حتماً اتّفاق خواهند افتاد و سرنوشت تغییر ناپذیر بشر خواهند بود. در تراژدی – که کامل ترین نوع هنر استفراز و نشیب زندگی بشری، ان چه بشر را به یک مرگ اندوهبار می کشاند، انجام وظیفۀ مردی که انتقام مرگ پدر یا دخترش را می خواهد، منعکس می شود و در تمام این موضوع ها و نظایر ان ها، هم اهنگی اجزاء رعایت می شود و کل اثر با اجزاء ان مربوط و متناسب خواهد بود. و البته موسیقی هم تأثیر چنین اثری را دو چندان خواهد نمود و هر چند مقام هنر از فلسفه پایین تر است، ولی خواصّی که برای کامل ترین نوع ان شمردیم، صنعت را با فلسفه شبیه و نزدیک می سازد.  

امّا هنر یا فنّ شعر، هدف ان هم صورت بخشیدن به هیولاست. هیولای شعر، لغات و کلمات، و صورت ان، وزن و هم اهنگیِ میان کلمات است. محرّک شاعر، اولاً غریزۀ تقلید است، و ثانیاً لذت در برابر شباهت. بشر به طور کلّی از شباهت لذّت می برد، حتّی از شباهت و نظایر اشیایی که به اصل انها اعتنایی ندارد (مثل مٌرده).

مِلاک زیبایی یک اثر، لذّت تماشاچی و بیننده و شنونده است. وقتی صنعت وظیفۀ خود را خوب انجام داده است که ((صورت)) زیبای ان در دریافت کننده ایجاد لذّت کند، و این ((صورت)) زیبا باعث ایجاد ((هیولای لذّت)) در تماشاگر شود، و این هیولای لذّت خود صورتی شود برای تربیت و پاک کردن عواطف و احساسات بشری. ارسطو به طور کلّی، به سان افلاطون، لذّتی را که زیبایی می انگیزد، پست و حقیر و غیر مفید برای ادراک و تعقّل نمی شمارد، بلکه لذّت را مفید می داند، به شرطی که غرایز پست در ان زیر پا نهاده شده باشد و اشخاصی را قابل درک لذّت می داند که روح پاک داشته باشند؛ به موسیقی گوش دهند، به مجسّمه بنگرند و روح (صورت) ان ها را دریابند و لذّت ببرند. لذّت، علامت ارضاء ارزوست و هدف صنعت و کامل ترین هنرها (تراژدی) ایجاد لذّت در افراد برگزیده است. پس مأموریّت هنر، ارضاء ارزو یا تسکین دردی است، درست همان گونه که غذا گرسنگی را فرو می نشاند.

فایدۀ صنعت و ارزش تربیتی ان، ایجاد تعادل است – تعادل روحی و تطهیر عواطف – دوا در بدن بیمار، ایجاد تعادل می کند و صنعت هم در تعلیم و تربیت جوانان، تعادل روان را موجب می شود. هدف علم طبّ و هم اخلاق، هر دو حفظ تعادل است. روح و جسم از هم جدا نیست. جسم، هیولا و روح، صورتِ ان است و نباید تعادل هیچ کدام را مختل نمود. مأموریّت هنر عبارتست از ایجاد تعادل در روحی که بیمار است. پس هنر، هم لذّت بخش است، و هم درمان کننده، به شرطی که میان درد و درمان، قرابت و ارتباط محکمی موجود باشد و عاطفه ای، با عاطفه ای قوی تر از خود علاج پذیرد.

امّا ایا چه خاصه ای، چه ((صورت)) والایی در هنر، موجب انگیختن و تحریک لذّت می شود؟ یعنی زیبایی در هنر، مرهون چه مشخّصه ای است؟ ارسطو زیبایی هنر را در تناسب و اتحادّ اجزاء و نظم و هماهنگی میان جزء با کلّ می داند و تقلید از نمونۀ الهی را توصیه می کند و مجسّمه سازی فیدیاس را می ستاید که سرّ زیبایی اثار او همان ویژگی هائیست که نام بردم. …امّا زیبایی، همان گونه که بستگی به حرکت و تحرّک دارد، در اشیاء ثابت و ساکن و استوار هم موجود است. بنابراین زیبایی مجسّمه ها، و حتّی زیبایی علوم ریاضی و علم حساب، به این جهت است که از نظم و اندازه گیری صحیح و معیّن که خاصیّت مهمّ زیبایی است، بهره دارند.

میان روح ادمی و شعر و موسیقی، رابطه ای قوی موجود است، چرا که روح ما از هماهنگی برخوردار است و اگر موزون نباشد بیمار است و بیماری روح را با شعر و موسیقی است که می توان شفا بخشبد. امّا هنرمند بودن، موهبت خاصّی است که افراد حسّاس از ان برخوردارند. شاعر باید خوب ببیند و خوب حسّ کند. نویسندۀ نمایشنامه، بایستی ان چه را نشان می دهد، خود واقعاًً احساس کرده باشد. کسانی که دارای چنین موهبت و استعدادی ذاتی هستند، نابغه اند. پس مقام شاعر، نه تنها پست نیست، بلکه می توان او را برابر فیلسوف و سیاستمدار قرار داد. پس طبعاً طعن و تحقیر افلاطون، نسبت به شعرا، درست نیست. افلاطون گفته بود که: ((شعرا ادّعا دارند که از هر فنّی اگاهند، امّا خود هیچ اند. تمام کارهای ان ها ساختگی است و در عین حال به همه کار هم دست می یازند و هر لحظه به شکل و رنگی درمی ایند.)) امّا ارسطو می گوید: هنرمند دست دارد و فیلسوف اندیشه. دست در صنعت وسیلۀ وسیله هاست و اندیشه در فلسفه ((صورتِ صورت ها)). شاعر و فیلسوف هر دو از نعمت فراموش کردنِ نفس خویش – نعمتِ از خود رستن – بهره مندند. هر دو چابکند و سودایی مزاج – هر دو پر هیجان و پر احساسند – هر دو بی خواب و بی ارامند و از رنج فکری و امعان نظر لذّت می برند، ان ها نوابغند و اگر سودای مزاج ان ها مفرط شود، دیوانه خواهند شد. افلاطون همواره فاصلۀ شاعر و فیلسوف را زیاد می کند و ارسطو ان دو را در یک سطح قرار می دهد. افلاطون فیلسوف را بینندۀ حقیقت جهان می داند، و نقّاش و شاعر را افرادی می شمارد که اشیاء واحدی را از یک نقطه نظر (وتنها از یک نقطه نظر) منعکس می سازند، ارسطو امّا راه بردن به حقیقت جهان را مطمح نظر فیلسوف و شاعر هر دو می شمارد و می گوید: ((هر چند مزاج سودایی، تعادل اخلاقی را از میان می برد، امّا این اتش حرارتی ایجاد می کند که با ان ارواح مستعد، خود را گرم می کنند و نبوغ خویش را بروز می دهند.))   

 

 
مطالب مترادف تصادفی
بیمه اینترنتی ایران