تفاوت میان اندیشۀ یونانی و ایرانی چاپ
ایران - تاریخ

ایران، لوک پیر (5) / تفاوت میان اندیشۀ یونانی و ایرانی

اوت 1, 2007 at 1:22 ب ظ

(Uncategorized)

 ازادی از نظر کورش ازادی جمعی و ملی بود، که قومی به جای فرمانبر، فرمانروا باشد، و ان در سایۀ سخت کوشی و تلاش به دست می امد، و دشمن ان رفاه بود. کورش در پاسخ ایرانیانی که به او پیشنهاد می کنند که پارسیان برای داشتن اسایش بیشتر، رخت به سرزمین ابادتری بکشند، می گوید: ((سرزمینهای اسان، انسانهای تناسا می پرورند. این استعداد به هیچ خاکی داده نشده است که میوه های خوب و سربازان خوب را با هم تولید کند.)) هرودوت که این عبارت را از او نقل کرده، کتاب خود را بدین گونه پایان می دهد: ((ایرانیان به او حق دادند، و این راه را برگزیدند که در سرزمین ناابادی زندگی کنند و فرمانروا باشند، تا ان که در دشتهای بارور تخم بکارند و از ان بردگی بدروند.))

می شود گفت که ایران هخامنشی در دورانی که به انحطاط نیفتاده بود، در مقایسه با کشورهای هم زبان و مشابه خود، واجد مزایایی بوده است. گرچه جنگ خارجی گاه به گاه جریان داشته، لااقل مردم از لحاظ جنگ داخلی و فرقه ای و نا ایمنی و اغتشاش در امان بودند. حکومت تمایل داشته است که نسبت به مردم عادی رفتار بی اجحاف داشته باشد، و انان نیز بر وفق تعالیم مزدایی به کار و کوشش مشغول بودند، و به اصول اخلاقی پایبندی نشان می دادند –که در سایۀ ان می بایست پیروزی اهورامزدا بر اهریمن تسهیل گردد. یونان البته این امتیاز را داشت که نوع فرهنگش اثار پایدار ایجاد می کرد، چون سرودهای هومر، تراژدی ها، نوشته های هرودوت، اندیشه های افلاطون، ارسطو و چندین متفکر دیگر؛ ولی تمدن ایران از نوع اخلاقی و اجتماعی بوده است. همه انچه بوده، نتیجه اش عاید همان نسل می شده، و جز عظمت تخت جمشید و بعضی اثار هنری، چیز دیگری از ان در برابر گذشت زمان مقاومت نکرده است.

افراد بلند پایه ای چون هرودوت و ایسخلوس و افلاطون و کزنفون، که همگی از کشور رقیب بودند، نیروی اخلاقی ایران هخامنشی را که عبارت از راستگویی و درست کاری و شهامت و سخت کوشی و عدالت خواهی باشد، ستوده اند، و اینها کسانی هستند که جز قوم یونان، هیچ قوم و تمدنی را قبول نمی داشتند. گذشته از این، ارزش تمدنی دوران هخامنشی از این قرینه نیز روشن می شود که می بینیم یونانیان قرن پنجم و چهارم، همواره نگاه حسرت بار و اعجاب امیز خود را به جانب ان متوجه می داشتند.

تفاوت میان دو اندیشۀ ایرانی و یونانی، از نوع معتقدات دینی انان خوب نموده می شود. در یونان همه چیز بر گِردِ محسوس و ملموس می گردد. خدایان المپ به معیار انسانی تصور می شده اند، دارای همان شهوات و نیازهای نفسانی، منتها نیرومندتر و جاودانی، و نمودها و مثالهای انان بر روی خاک به صورت مجسمه ها و نقشها و اشیاء و حیوانات کنایه ای پرستیده می شدند. در ایران از این افسانه ها و تصورهای تجسدی خبری نبود. خدای بزرگ اهورامزدا بود، توانای یگانه، و نیروی اهریمن نیز در برابرش؛ که انسان برای رستگاری خود می بایست در جهت خوبی، همواره با این نیروی اهریمنی در نبرد بماند، یعنی پرهیز مداوم از بدیها و زندگی همراه با اخلاق و تقوی.

تجسمی که از ناهید (ایزد اب و ابادانی و پیمان) و مهر (ایزد روشنایی) می شد، جنبۀ پرستش و خداگونگی نداشت، بدان گونه که می توان گفت در ایین مزدایی تجسم و تجسد از هر مذهب کهن دیگر، کمتر بوده است. همین تلقی معنوی شناخت امور، و دریافت اشراقی از کائنات، تا به امروز در تیرۀ اریایی اندیشۀ مشرق زمین باقی مانده است. کما انکه طرز اندیشۀ مقابل که بر ماده و محسوس متکی بود، و خصوصیت تفکر یونانی را تشکیل می داد، خمیر مایۀ جهان بینی غرب است که موجد دانش و فن جدید شده است. ان خدایان المپ که زئوس و اپولون و پوزئیدون و اتنه و هرا بودند – هر یک قادر مطلق در زمینۀ خود – در دنیای امروز تبدیل به ماشین های کوه پیکر و سفینۀ فضایی و دستگاه کامپیوتر شده اند. ایران، ریشه های درخت زندگی را در اسمان می جست ولی ناپیدا، یونان ان ریشه را تا به حد قابل دسترس فرو کشیده بود. یونانیانکه سنت فکری انان در غرب امروز ادامه یافته – این کوشش را داشتند که اسمان را تا حد زمین فرو بکشند، اریاییهای ایران، این گرایش را داشتند که زمین را به سوی اسمان فرا ببرند. هر دو این گرایش، زندگی را از تعادل دور کرده است، و انچه امروز در شرق ((عقب ماندگی)) نامیده می شود، یک ریشه اش را باید در همین عدم موازنه جست، هرچند علت های دیگری نیز برای ان هست.

دو بازتابگاه دیگر نیز داریم که می توانیم در انها، روحیۀ ایرانی و یونانی را به مقایسه بگذاریم؛ یکی حماسۀ یونانی ایلیاد و اودیسه اثر هومر، و دیگری حماسۀ ایرانی شاهنامه. هر دو را می توان نخستین کتاب قوم خود دانست. اگر رویدادهای ایلیاد در حدود هزار و دویست پیش از میلاد صورت وقوع می یابد، کهنترین حوادث در نیمۀ داستانی شاهنامه نیز، بنا به تحقیق ارتور کریستن سن (کتاب کیانیان)، در حول و حوش هزارۀ اول پیش از میلاد جای می گیرد، یعنی کم و بیش مقارن؛ و هر چند سرایندۀ شاهنامه دو هزار سال بعد از هومر کار خود را شروع کرده باشد، به قدمت اصل موضوع خلل چندانی وارد نمی اید. البته شاهنامه تأثیر دورانهای بعد را نیز در خود پذیرفته است. این در کنار هم نهادن دو انسان ایلیاد و شاهنامه محتاج بحث دیگری است که در مبحث دیگر اورده خواهد شد. همین اندازه به اشاره بگوییم که دنیای شاهنامه بازتر، پر افتاب تر و انسانی تر است. در ان نه از جدال بر سر یک دخترک کنیز و تقسیم غنائم جنگی حرفی در میان است، و نه از کشیدن نعش مقتول جنگی به دنبال ارابه.

در سراسر شاهنامه حتی یک مورد شکنجه و توهین به شخصیت انسانی و خلاف رسم مردانگی از جانب ایرانیان دیده نمی شود. تنها رویارویی در میدان جنگ است. جنگ ایران و توران بر سر خون به ناحق ریخته شدۀ سیاوش است، و شاید بشود گفت که این درازترین جنگی است که در ادبیات جهان بر سر بر کرسی نشاندن حق صورت گرفته است. پهلوانان یونانی هومر چقدر در برابر پهلوانان شاهنامه سفاک، خودبین و حقیر می نمایند.

در انچه مربوط به فکر، فلسفه و هنر کلامی است، کمبود ایرانیان را قبول داریم. به طور کلی نوع اندیشیدن ایرانی، تبرز شفاهی، عملی و اندرزی داشته است، نه چون و چرایی. کائنات به همان صورتی که بوده و تعلیمات مزدایی ان را ارائه می داده، قبول می شده. نمی خواسته اند ان را بکاوند. جامعه می بایست یک کل نیکی کننده باشد، چون کاروانی که به سوی مقصدی روان است، و شاه به عنوان نمایندۀ اهورامزدا بر روی خاک، از او انتظار می رفت که نمایندۀ نیکویی باشد، و گرنه از تخت به زیر می افتاد. عیب عمدۀ این نظام ان بود که همه چیز در شاه گره می خورد. اگر او خوب و خردمند بود می توانست منشاء خوبی هایی بشود، و اگر بد بود، مصیبت بر ملت عارض می گشت.

چون مردم دستی در تعیین حکومت نداشتند، خوبی و بدی فرمانروا، یا بهتر بگویم ((دستگاه فرمانروایی)) که مرکب از طبقۀ حاکمه بود، در اوردن اقبال یا ادبار به کشور سهم عمده داشت. از این رو در دورۀ هخامنشی، دوران شکفتگی داریم و دوران انحطاط. کزنفون یونانی که انهمه در ستایش کورش و زمان او داد سخن داده است چنان که می توان کتاب او را ((حماسۀ ایران هخامنشی)) خواند –  در پایان همین کتاب فصل پر معنایی دارد راجع به تنزل اخلاقی واپسین روزگار هخامنشیان. در این فصل به نحوی روشن بینانه سقوط ایران را که می بایست چهل سال بعد به دست اسکندر صورت گیرد، پیش بینی می کند.

این فصل کتاب کزنفون به اندازه ای زنده و گویاست که نه تنها اواخر دورۀ هخامنشی، بلکه اواخر دورۀ ساسانی و حتی همین چند سال پیش ایران را به یاد می اورد. در ان با تأسف از انحطاطی که ان اواخر دامنگیر ایرانیان شده بوده است یاد می کند. این انحطاط هم معنوی و اخلاقی و هم جسمانی است و در روش زندگی نیز راه یافته است. منظور او از ایرانیان، قبل از دیگران، گروه هیئت حاکمه و کارگزاران هستند، ولی تصریح دارد که ضعف اخلاق به دیگران نیز سرایت کرده بوده است. نخست از حفظ پیمان یاد می کند که اعتبارش از میان رفته و ناجوانمردی و بی عدالتی جای خصائل خوب گذشته را گرفته است، ان گاه می گوید: ((همه ساکنان اسیا، با دیدن چنین کردارهایی خود را به دست بی ایمانی و قانون شکنی رها کرده اند، زیرا وقتی سران کشور چنین باشند، زیر دستان نیز علی الاصول به همین راه کشیده می شوند، و بدین سبب است که تنزل اخلاقی در نزد انان چنان است که هرگز در گذشته نبوده.))  و چون دستگاه عدالت از بی گناهان پشتیبانی ندارد، ارکان کشور از هم گسیخته است. می نویسد: ((بنابراین، کسی که با انها سر جنگ دارد، می تواند به دلخواه خود کشور انها را در نوردد، بی انکه نیازی به نبرد کردن داشته باشد، و این مجازات بی ایمانی انهاست در رابطه با خدایان، و بی عدالتی انها در رابطه با مردم.))

ان گاه می اید به موضوع تن پروری، ظاهرسازی و بدل را به جای اصل گذاردن. می نویسد: ((به جسم خویش ان گونه که در گذشته می پرداختند، امروز نمی پردازند، توضیح ان که در نزد انان قاعده ان بود که اخ و تف نیندازند و خلط بینی را نگیرند. بدیهی است که برای رعایت حال اخلاط موجود در بدن نبود که این قاعده را برقرار کرده بودند، بلکه منظور ان بود که از طریق کار و عرق ریختن، بدن را مقاوم نمایند. هم اکنون هم همان رسم پرهیز از اخ و تف کردن و بینی را گرفتن به جای خود هست، ولی کار بدنی که خلط ها را از میان می برد، در هیچ کجا مورد نظر نیست. همچنین در گذشته قاعده بر ان بود که بیشتر از یک غذا در روز نخورند، به منظور ان که بتوانند سراسر روز را به کار مداوم و امور واجب مصروف دارند. اکنون نیز این روش ادامه دارد که بیش از یک بار در روز غذا خورده نشود، لیکن (این عده)، به همراه کسانی که ان غذا را در صبح صرف می نمایند، شروع به خوردن می کنند، و از خوردن و اشامیدن باز نمی ایستند تا ساعت صرف شام، که در شامگاه هم با کسان دیگر دست به طعام می برند.)) … ((رسم و ائین، انها را ممنوع می داشت که لگن برای ادرار به مجالس ضیافت بیاورند، بی تردید به این حساب که انسان چون کم بنوشد، تن و روان از تلو تلو خوردن مصون خواهد ماند. اکنون نیز این ممنوعیت بر جای خود هست، ولی به اندازه ای در باده نوشی افراط می کنند که به جای انکه لگن به نزد انها اورده شود، خود انها را بر دوش به بیرون می برند، ان گاه که دیگر نتوانند برای بیرون رفتن خود را بر سر پا نگه دارند.)) سپس به تنبلی و کم تحرکی ایرانی ها اشاره می کند، روشی که درست عکس گذشته بوده است و می نویسد: ((در گذشته اغلب اوقات به شکار می رفتند، بدان گونه که این ورزش کافی بود که انسانها و اسبها را در نفس زدن دایم نگاه دارد، ولی از هنگامی که اردشیر شاه و نزدیکانش دستخوش باده گساری مفرط شده اند، از خانه خارج نمی شوند و دیگران را هم با خود به شکار نمی برند، و اگر کسانی پیدا شوند که به شکار رفتن علاقه نشان دهند، و سواران دربار را با خود ببرند، درباریان حسد خود را نسبت به انان پنهان نمی دارند، و کینۀ انها را از اینکه از انها جلو افتاده اند، به دل می گیرند.))

((اموزش و تربیت اطفال نیز مورد غفلت قرار گرفته است. در گذشته کودکان را در دادگاهها حاضر می کردند، تا نحوۀ قضاوت قضات را به چشم ببینند و راه و رسم عدالت را بیاموزند، ولی اکنون در این مورد نیز درست عکس گذشته عمل می گردد، زیرا به وضوح دیده می شود که برندۀ دادرسی کسی خواهد بود که رشوۀ بیشتری داده است.

 
مطالب مترادف تصادفی
بیمه اینترنتی ایران